واگویه های دل
رخسار آشنا تو چسان دلبری کنی ....در پرده ای و من همه محو نگاه تو
آدمک مسخره کردند ترا که بیا آخر دنیاست بخند.آدمک حرف زیاد است اینجا ..........هر که گفت عشق نخند ........عشق هست لیک دروغ است اینجا ........آدمک درد فقط یک حس است..............و طلوع فردا یک فریب است. همین...یک فریب بی رنگ...آدمک پر پرواز قفط یک حرف است........... یا که رویای من و ماست ......... تو باور مکنش کمال ٢۵/١٢/١٣٨٩تهران کاش می شد هرزه گی را پیشه کرد تا درین دنیا نماند عاشقی تیشه را برداشت زد بر بیخ عشق در تنور پر پلشتی آتشش زد تا بسوزد هر چه عشق تا بسوزد عاشقی (کمال)١٧/١٢/١٣٨٩ تهران گیسوی تو شب یلدای من است چشم زیبای تو رویای من است من گمشده ام در خود تلاطم جانم به گِل نشست ! باز هم زیبا تر از لیلا شدی در نگاه مست و مجنون وار من نامه سیاه تر ز من نیست در این روزگار چشم به لطف خدا وز کرم کردگار




| Design By : Night Skin |


